زنگ خورد
ناظم صبح آمد سر صف
توي برنامه صبحگاهي
رو به خورشيد گفت :
باز هم دفتر مشق ديروز خط خورد
و كتاب شب پيش را
ماه ، با خود برد
آي خورشيد
روي اين آسمان
روي تخته سياه اين جهان
با گچ نور بنويس :
زير اين گنبد گرد و كور و كبود
آدميزاد هرگز
دانش آموز خوبي نبود.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 9:45  توسط سها
|
اگه يه روز دلتنگ شدي
اگه ديدي بغض كردي ولي براي گريه كردن دليلي پيدا نمي كني
بدون كه دل خدا برات تنگ شده
و مي خواد كه تو صداش كني ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:0  توسط سها
|
هر وقت تو زندگي رسيدي به جايي كه يك در بود
با يك قفل بزرگ و گنده نترس !
چون اگه قرار بود باز نشه
به جاي در ديوار مي ذاشتن
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:58  توسط سها
|
براي اعتراف به كليسا مي روم
رودروي علف هاي روييده
بر ديوار كهنه مي ايستم
و همه گناهان خود را يكجا اعتراف مي كنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علف ها بي واسطه با خدا سخن مي گويند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 19:9  توسط سها
|
عكس تو را سنجاق مي كنم به قلبم و مي خوابم
مگر در خواب تو را ببينم...
اما نه !!
نه تو را در خواب مي بينم ، نه عكس سنجاق شده ات را...
اين روزها دفتر خاطرات قلبم را كه به خط خود آن را نوشتي ، ورق مي زنم.
آنقدر نوشته هايت مثل حضورت كم رنگ شده اند كه ...
گاهي فراموش مي كنم
كه نيستي ...
كه رفته اي ....
كه من مانده ام و يك دنيا دلتنگي....
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:24  توسط سها
|
كودكي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود
و به ويترين فروشگاهي نگاه مي كرد ،
زني در حال عبور او را ديد، او را به داخل فروشگاه برد
و برايش لباس و كفش خريد و گفت : عزيزم مواظب خودت باش.
كودك پرسيد : ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟
زن لبخند زد و پاسخ داد : نه من فقط بنده خدا هستم.
كودك گفت : مي دانستم با خدا نسبت داري !
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:31  توسط سها
|
از سفر برگشتم ، سفري به ياد موندني كه هيچ وقت فراموشش نمي كنم. تك تك خاطراتش توي ذهن حك شده . از مشهدالرضا اومدم توي صحن آزادي جلوي پنجره فولاد و گنبد طلايي آقا نشستم و تمام اين مدت دلتنگيم و كه بغض شده بود توي گلوم با اشك فرياد زدم . دلم از خيلي چيزا گرفته بود از اين دنيا از اين روزگار كه اينقدر زود همه چيز رو از آدم مي گيره . روزاول اينقدر گريه كردم و با آقا حرف زدم كه ديگه حرفي نموند توي اين دل خستم ، انگار بقيه حرفاي دلم رو آقا فهميده بود ، چقدر اين غريب طوس مهربونه.
يكي از بچه ها مي گفت آخه آقا با اين همه زوار ميتونه ما رو نگاه كنه؟ گفتم: آقا خودش تك تك ما رو دعوت كرده ، پس چرا به حرفامون گوش نكنه!!!!
********
*********
پ.ن : آخرين سفر دانشجوييم با بچه هاي دانشگاه آزاد بود . برام جشن فارغ تحصيلي گرفتن و تا نصفه شب تمام هتل و گرفتيم روي سرمون.
پ.ن : خدا زيارت امام رضا (ع)رو قسمت همهتون بكنه.
پ .ن : سفر برايم هيچ نداشته باشد خاطراتي دارد زيبا كه فراموش كردنشان كار من نيست تو را نمي دانم ....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:17  توسط سها
|
نوشتن بر خاک آسانتر و بر سنگ سخت تر است !
با انگشت بر خاک می نویسی و با تیشه بر سنگ
نوشته های خاکی میهمان اولین نسیم است
و نوشته های سنگی میهمان تمام تاریخ
زندگی را بر خاک می نویسی یا بر سنگ ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:15  توسط سها
|
كاش ميشد آسمون رو جاي زمين گذاشت و زمين رو جاي آسمون .... اونوقت آسمون مي فهميد زميني بودن چقدر سخته .... چقدر سخته هرلحظه كسي روت پابزاره و توهيچ حرفي نزني و خوشحال باشي براي لگد خوردنت..... اونوقت ديگه آسمون با زمين مهربون مي شد و براي مردم دلشكسته ي زميني بارون ميفرستاد تا ديگه نم نم چشماي اين زميني ها رو كسي نبينه .......
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 11:27  توسط سها
|
سلام
حال همه ما اينجا خوب است ، اما تو باور مكن . صداي آشنايي به گوش مي رسد ، اما تو باور مكن . آسمان آبي ست ما آن را ديدم ، اما تو باور مكن . دريا بزرگ است به روي موجها پا گذاشتيم ، اما تو باور مكن . ساحل گرم است ما روي شنهاي آن دويديم ، اما تو باور مكن . زندگي زيباست ما عاشقانه زندگي كرديم ، اما تو باور مكن . عشق تنهاست ما به تنهايي عاشق هم مانديم ، اما تو باور مكن . در انتها ملالي نيست جز دوري شما ، اما تو .......
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 13:7  توسط سها
|
پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست ....
هر وقت با تیکه های شکسته دل یه نفر
یک پازل جدید براش ساختی هنر کردی
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:23  توسط سها
|
دل تاری است
که اگر بشکند
بهتر می نوازد
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:20  توسط سها
|