تبليغاتX
سفر

یه دفتر ، یه ماه ، یه ستاره ، یه عروسک ، یه دختر ، یه پسر ، تمام دنیای کاغذی به همین چیزها قشنگه.

یه کاغذ ، یه مهر ، یه امضا ، یه کلبه ، یه عالمه کوه ، یه دختر ، یه پسر ، تمام دنیای نقاشی به همین چیز ها قشنگه .

یه شکلات ، یه شکلات ، خوش مزه ، عاشقونه ، به عشقی که داریم شکلات شیرینه .

یه نگاه ، یه حرف ، یه کلمه ، یه جمله ، به جمله جمله های زندگی زنده ایم.

یه عینک ، یه جفت چشم ، یه دلبری با هزار ناز ، به دنیا می ارزه نگاه پاک و دلبری صادقانه .

یه دست ، یه قلب ، یه آدم ، یه آدم ، دست برای لمس کردن قلب آدماس اما قشنگ ترین لمس قلب یه عاشق حس اون عشقه .

یه روز ، یه دنیا ، یه آینده ، با یه روز دنیایی ساختیم از آینده .

یه عشق ، یه عشق ، که بی ریا بودنش جای شکر داره و شکر .

یه زندگی ، یه من ، یه تو ، من و تو ما می شیم و زندگی رو می سازیم .

یه راه بی انتها جلوی چشمامونه ، با هم به جایی که می خواییم می رسیم .

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:12 توسط سها |

وقتی پنجره را به سمت تو باز می کنم،

صدای جیک جیک گنجشک ها صحن دلم را پر می کند .

نمی دانم این گنجشک های کوچک ، از کجا می فهمند که من مشتاق لحظه ملاقات با تو ام ،

ساکت می نشینند تا مهمانت شوم . آن وقت پیش دستی می کنند و قبل از من ،

صدای جیک جیکشان را به تو هدیه می کنند ،

قبل از اینکه سلام من به تو برسد .

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 19:22 توسط سها |

تقویم را ورق بزن

بهار و تابستان را ببین

که آرام از کنارت گذشتند

در چشم بر هم زدنی

پاییز و زمستان نیز با همه تلخ و شیرینش می گذرند

تو هنوز تا رسیدن دنگ دنگ تحویل سال نو

شش ماه فرصت داری

تا آنچه را ببینی

که در آن دو فصل رفته

بر آنها چشم بسته بودی

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:41 توسط سها |

چشممام رو بستم و باز کردم دیدم مردم ، توی یه تابوتم و روی من و یه پارچه ترمه پوشونده ، هیچ کس دنبال تابوت من نیست ، خودم دنبال تابوت خودم راه افتادم . نگاهم پشت سرم بود تا شاید کسی دنبال این تابوت سرد راه بیاد اما هیچ کس نبود ، خودم بودم و خودم . کنار یه قبر سرد تابوت من و گذاشتن زمین ، گریه می کردم تنهای تنها . وقتی کسی میمیره همه دور عزا دارو می گیرن و نمی زارن گریه کنه اما اینجا که هیچ کس نیست . باید می زاشتنم توی قبر ، گفتن یه محرم بیاد و صورتت رو بزاره روی خاک ، به اطراف نگاه کردم هیچ محرمی نبود ، اصلا هیچ کس نبود ، خودم طاقت روی خاک خوابیدن خودم رو نداشتم ، گفتم سرم و روی خاک نذارید ، فقط خاکم کنید . به خودم نگاه می کردم ، چقدر آروم بودم توی اون گور سرد . خواستن خاک بریزن روم ، گفتن کسی برای آخرین بار نمی خواد نگاهت کنه ، باز به اطراف چشم دوختم اما هیچ کس نبود تا با دم مسیحایش زندم کنه ، انگار دیگه جدا مرده بودم . گفتم خاک بریزید . خاک روی تموم وجودم رو گرفت ، سنگ لحد چیدن روی سرم و یه سیمان هم برای محکم کاری روی اون سنگ کشیدن . گفتم راحت باشید اون دیگه ازاون قبر بلند نمی شه . کسی رو جز من نداشت . و باز هم خاک و خاک .... رفتن اون گور کن ها و من موندم و قبر خودم . آروم دست کشیدن روی اون خاک های سرد که بدنم زیر خروار ها خاک و سنگ و سیمان مونده بود . گریه کردم ، زار زدم ، نوازش کردم خاک ها رو و گفتم : دست سرد خاک موهاتو نوازش می کنه ؟ چرا کسی نیومد برات گریه کنی ؟ چرا کسی نیست من رو از روی خاکت بلند کنه ؟ چرا گل روی مزارت نزاشتن ؟ چرا توی این خاکها خوابیدی ؟ بلند شو تا خودم بغلت کنم ، با دستای خودم موهاتو شونه کنم ، چرا کسی نیست بیاد زیر بغل من و بگیره و آرومم کنه ؟ که خودم مردم ، که دیگه نیستم ، هر کی عزیزی از دست میده برای بی کسی خودش گریه می کنه ، اما من زار می زنم برای بی کسی خودم که تنها توی خاک خوابیدم و حتی کسی برای آمرزیدن روحم دعا نکرد . الان باید خاکهای سرد و نوازش کنم، بزار منم کنارت بمیرم ، دیگه دنیا بی فایده س بدون تو ، چرا به خاطر من بلند نشدی ؟ به خاطر همون آسمونی که شبها با دیدنش آروم می شدی ... نوازش کردم خاک ها رو و برای خودم حرف زدم ، اما آروم نمی شدم ، سرم گیج می رفت اما نمی مردم ، انگار خدا می خواد نمیرم و مردنم رو تاب بیارم ، هیچ کس نیست من و از روی این قبر بلند کنه ، من مردم ، یکی قسمت زنده من رو از زندگی خاک گرفته بلند کنه . باید یه اعترافی بکنم ، خودم خودم رو کشتم .....

  پ . ن : هر چند وقت یه بار با مشت به دیوار قلبم می کوبی ، عیبی نداره این کوبیدن اما طوری بکوب که من بیام و در و باز کنم نه چنان محکم که گوشه ای به ایستم و نگاه کنم چطور با ضربه هات در و داری از جا می کنی ....

پ . ن : بعضی سوال ها از پایه غلطن اما اگه می خوای بپرسی ، خب بپرس ....

پ . ن : دیگه نمی گم ......

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:52 توسط سها |

خدا به سه طریق به دعا جواب می ده :

میگه آره و آنچه که می خوای بهت میده .

میگه نه و چیز بهتری بهت می ده  .

میگه صبر کن و بهترین رو بهت می ده .

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 18:7 توسط سها |
ما  بدهکاریم

به کسانی که صمیمانه زما پرسیدند

معذرت می خواهیم

چندم مرداد است ؟

مرداد ماهی که برای من شروع زندگی به حساب میاد . توی این ماه خدا برای من سنگ تموم گذاشت شروع نفسهام توی این ماه بود . دیدن شهر بهترین انسانهاش توی این ماه بود . ولادت علمدار کربلا و سید جوانان بهشت توی این ماه بود و زیبا ترین انتظار توی این ماه رقم خورد . تمام اینها رو به فال نیک می گیرم و با امید به خدای آسمونها سال جدیدی از زندگیم رو شروع می کنم . دفتر زندگیم رو ورق می زنم و می خوام بهترین ها روتوی این برگ از زندگیم بنویسم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:14 توسط سها |

دلم هوای تو را کرده ، ای تمام هستی ، بدون تو دنیایم بی رنگ است و با تو تمام هستی برایم غرق نور است . قدم بر چشمهایمان گذاشتی و امسال جمعه را با عطر حضورت سیراب کردی ، جمعه ای که هر بار آغاز می شود شروع چشم انتظاری ماست ، چشم انتظار دیدن روی همچون ماهت ، فرزند زهرا (ع) ، صاحب دل ها ، به جمعه برکت بخشیدی ، بیا و به جان عمه ات زینب (س) تمام کن انتظار را . تمام شهر را آذین بسته اند به لطف قدومت ، به برکت قنداقه پر نورت جهان روشن شده . بیا و نظری بر دل هایمان افکن تا به نور دیدگانت روشن شود این دل های زنگار گرفته . دست به دامن مادرت می شوم ، برای دیدنت ، هر چنر چشمهایم آنقدر سیاهند که طاقت دیدنت را ندارند ، تنها نیم نگاهی برای تمام زندگیم کافی است . دل به ظهورت بسته ام ، نا امید از درگهت نرانم .

                  دیدن روی ماه تو                   اگه یه روزی پا بده

                                                    با گوشه نگاه تو                  حاجتم و خدا بده .....

               دلی به تو بستم دلی پریشونه              شده دل مستم دیونه دیونه

                                              تا که با تو هستم غمی نمی مونه             یوسف زهرا .....

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:49 توسط سها |

کودکم شیطان بود و بازیگوش ، کودکیش رو به بهترین نحو می گذروند ، همیشه همراه من بود و با وجودش به من آرامش می داد ، زندگی من بود و من بدون اون هیچ بودم . شبی آرام و آهسته خودشو توی بغلم جا کرد و با دستاش دستای یخ زدم رو گرفت و گفت : چرا تنهایی ؟ گفتم : من تنها نیستم ، تو رو دارم و تو برای همیشه برای من بسی . گفت : من گاهی هستم گاهی دورم ، نیستم ، اون زمانهایی که نیستم با تنهایی چی کار می کنی ؟ گفتم : تنهایی جزئی از زندگی هر آدمی به حساب میاد . گفت : تو آدم تنهایی نیستی ، از تنهایی دق می کنی . گفتم : مگه خدا از تنهایی دق کرده ؟ به من نگاه کرد ، نگاهی که توش تعجب موج می زد از نگاهش خنده ام گرفت . گفت : خدا توی عرش هزاران فرشته داره که دورش می گردن و بندهایی داره که هر روز صداش می زنن ، ولی تو چی ؟ کسی هست که تو رو صدا بزنه ...

چیزی نداشتم که بگم فقط گفتم : تو که نگاهم می کنی برام کافیه. نگاهم کرد آروم و ساکت و لذت بخش . دستای کوچولوش رو باز کرد و من و توی حلقه ای از دستاش گرفت و زیر گوشم نجوا کرد : بودن من با تو معنا پیدا می کنه ، اما تو دستات سرد شده ، چشمات پر از اشکه ، دلت خسته اس ، تو تنهایی نمی تونی ادامه بدی. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم ، می خواستم تنها بمونم و برای همیشه توی بغلش باشم ، از گرمای تنش آروم می شدم و نجواش برام بهترین موسیقی بود . توی بغلش خوابم برد و وقتی بیدار شدم نبود ، سرم روی سنگ بود و بدنم روی خاک . بلند شدم ، داد زدم ، فریاد کشیدم ، صداش کردم اما اون نبود ، رفته بود ، تنهام گذاشته بود .

حالا فهمیدم چقدر تنهام ، کودک درونم نرفته بود ، توی تنهاییم گم شده بود ، توی سردی دستام یخ زده بود . حالا دارم از تنهایی دق می کنم. چقدر خسته ام ، چرا آغوشی نیست که چند لحظه آرومم کنه فقط برای چند لحظه...

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:44 توسط سها |

افق تاریک

              دنیا تنگ

                        نومیدی توان فرساست

                                                        می دانم!

ولیکن ره سپردن در سیاهی

                                رو به سوی روشنی زیباست

                                                                    می دانی !

به شوق نور در ظلمت قدم بردار،

 به این غم های جان آزار دل مسپار !

 که مرغان گلستان زاد

                               - که سرشارند از آواز آزادی -

نمی دانند هرگز لذت و شوق رهایی را

 و رعنایان تن در نور پرورده

                                    نمی دانند در پایان تاریکی شکوه روشنایی را !

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:35 توسط سها |
زندگی تعبیر رویای خداوند است

                               آی آدمها!

                                          رویای خدا را آشفته نکنید...

Image By Pic.Blogfa.Com

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 10:31 توسط سها |
درست ۲ سال پیش توی این چنین روزی من اومدم و گفتم سلام... و این وبلاگ متولد شد. قرار بود اینجا بشه خونه ای برای ۱۲۰ نفری که باهاشون توی سفر آشنا می شدم  تا با دیدن همدیگه اینجا خاطراتمون رو مرور کنیم و لذت ببریم از یاد آوری ۱۶ روز با هم بودن . اما بعد از برگشتن از این سفر حتی ۱ نفر هم از اون آدما اینجا رو ندیدن . نمی دونم شاید قسمت این بوده که بعدش من تمام خاطرات سفر رو توی سینم نگه دارم تا روزی که بتونم برای کسی تعریف کنم البته خاطرات توی سینم نموند .

 درست اینچنین روزی ( به ماه قمری ) یه دست لباس سفید پوشیده توی لابی هتل ایستاده بودیم و داشتیم به صدای گرفته مردی گوش می کردیم که می گفت : " مدینه آمادم با قلب خسته.... مدینه می روم من دلشکسته " نمیدونم مصادف شدن ۲سالگی اینجا با اتفاقی که ۲سال پیش برام افتاده رو چطوری تعریف کنم اما فقط می تونم اینو بگم که توی دنیا اتفاقاتی برای آدم میوفته که حتی توی رویا هم نمیتونستی بهشون برسی.

پ.ن. ۱: تشکر"۱سالگی اینجا بدون هیچ حرف و حدیثی گذشت اما تولد ۲سالگیش با حضور شما دوستای گل می دونم که سوت و کور نمی مونه... از همه شما ممنونم"

پ.ن.۲ : با کمی تاخیر روز پدر رو به تمام پدران دنیا مخصوصا بابای گل خودم تبریک میگم. امیدوارم سایه پدرهامون سالیان سال بالای سرمون باشه.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 11:26 توسط سها |
چقدر آرزو داشتم برای امشب !!! اما هیچکدومشون رو یادم نمیاد ... توی فکرم چقدر با هزار و یک آرزوی تمام عمرم کلنجار رفتم که ببینم کدومشون می تونن زود تر بیان بشن اما حالا هیچکدومشون جرات ابراز وجود ندارن... نمی دونم بزرگترین آرزوم چی بوده و کوچکترینشون چیه ... همیشه همین طوری بودم ... جایی که باید حرفی روی زبونم جاری بشه فقط سکوت جایگزین می شده ... در مرکز آرزوها قرار گرفته بودم اما هیچ آرزویی نداشتم که از خدا بخوام تا بر آورده بشه .... دلم می گه خدا خودش می دونه تو چی می خوای آرزوت چیه اما زبونم نمی تونه در برابر این همه عظمت سخن رانی کنه ... اینقدر کوچکم در برابرش که آرزویی ندارم جز بخشش از طرفش....

آرزوهام هرچقدر بزرگ باشن این آرزو و دعام توی اونها گم نمیشه " که خدایا دلم می خواد یه بار دیگه کعبه رو ببینم" دوباره برام تکرار بشه اون روزها ... اون دوران ... اون دعاها ... اون احوال .... آرزوی تکرارشون رو دارم مخصوصا توی این ماه ....

بهترین چیزی که برای امروزو امشب به ذهنم میرسه این متنه:

آرزوهاتو یه جا یادداشت کن

و یکی یکی از خدا بخواه

تو آرزوهاتو فراموش می کنی اما خدا نه

و نمی دونی این چیزی که امروز داری

آرزوی دیروز تو بوده

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:39 توسط سها |

ناجي نجيبم ، مادر

تو را سپاس مي گذارم به پاس تحمل رنج هايم

مرا ببخش به خاطر تمام غفلت هايم

ببخش مرا كه سخت نيازمند بخشش تو هستم

و دعايم كن به پيشگاه آن يگانه ي تنها

كه فرمود :

" تنها دعاي مادر مقبول درگاه من است ! "

روزت مبارك

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 11:10 توسط سها |

دیدی چقدر زمان زود از دستت فرار می کنه... یک دفعه به خودت میای و میبینی ای دل غافل !  چه زمانهایی از دستت پریده و دیگه به شاخه بر نگشته ... چیزهایی رو توی این زمانها از دست دادی که حتی اون وقت برات مهم هم نبودن اما حالا میبینی چه گنجی بوده و تو بی خبر بودی ... بعضی اوقات دلت می خواسته دست بندازی و این زمان رو متوقف کنی تا بتونی لحظه ای فقط لحظه ای استراحت کنی ولی از این غافل بودی که اگه به جای این همه انرژی که برای متوقف کردن زمان به کار بردی خودت دست از سر زمان بر می داشتی به اندازه تمام عمر استراحت کرده بودی ... هنوز داری می جنگی تا از دستت زمان فرار کنی ... اما نمی دونی که زمان از تو زرنگتره و اون داره از تو فرار می کنه... چقدر از موقعیت های تو رو با خودش داره می بره و دیگه بهت برشون نمی گردونه ... ثانیه ها دارن تند تند از جلوی چشمات می گذرن ... کی باورش میشه که حتی ۱۸ سالگی رو تجربه کرده ... زمان به تو این اجازه رو می ده که تو باور کنی توی همین دنیا زندگی می کنی ... به شرطی که توی گذشته دست و پا نزنی ... دیدی چقدر زمان زود از دستت فرار می کنه ... 

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 15:45 توسط سها |
گفتند ستاره را نمی توان چید ...

و آنان که باور کردند برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند ...

اما باور کن که من به سوی زیباترین ستاره دست دراز کردم ...

و هر چند دستانم تهی ماند اما چشمانم لبریز از ستاره شد ....

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 17:23 توسط سها |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

nalan123

سها

nalan123

http://nalan123.blogfa.com

سفر

سفر

سفر

همیشه توی زندگی مثل هیچکس بودن کار سختیه.همیشه من توی تمام زندگی دنبال یه عشق بودم که بدون وابستگی عاشقش باشم.همیشه در مقاطعی از زندگی کم اوردم اما اینبار نمی خوام کوتاه بیام .
دنياي قشنگي دارم ، خوشحال ميشم با من باشي...
اهای ادمیان سفر کرده...

سفر

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس